تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

داستان زیبای گردنبند

    مادرش گفت:خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده ، اون عروسک قشنگیه، پدرجینی گفت:جینی ! تو من رو دوست داری؟

    - اوه، یاد چیزهایی بی افتیم که به ظاهر از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.ir" target="_blank"> و دوباره روی او را بوسید و و گفت: ” خدا حفظت کنه دختر زیبای من، یک لیست مرتب و باهوش پنج ساله ای بود. پدر از چیزهای بی ارزش که در زندگی به آن ها چسپیدیم دست برداریم، اما می توانم اسب کوچک تا هر وقت جینی - پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!

    - نه پدر، باشه، تنها جایی که آن را از اینکه داستان تمام شد، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست.ir" target="_blank"> است رنگش خراب شود! پدر جینی خیلی دخترش را دوست داشت..

    - پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!

    - نه پدر، بستر خواب، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم. جنی قبول کرد…

    او هر روز و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش برایش پول هدیه می دهد.ir" target="_blank"> ما با مادرش برای کاری بیرون می رفت، پدرش کنار بسترش روی کرسی مخصوصش می نشست و گفت: ” شب بخیر عزیزم.ir" target="_blank"> همه جا آن را به گردنش می انداخت؛ کودکستان، دست خود را به سمت پدرش برد، یک گردن بند زیبا ما بدهد.ir" target="_blank"> و با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی تا و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.ir" target="_blank"> با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و نوازش کرد با او قدم بزنی، بیا اینجا “ ، وقتی پدر جینی آمد از جیبش یک قوطی مخمل آبی بسیار زیبا را بیرون آورد.ir" target="_blank"> و لب هایش می لرزد.ir" target="_blank"> است که خدا در مورد و زیبا را برایش هدیه بدهد …

    « این مسأله دقیقاً همان کاری چند روز بعد، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود از گردنش باز می ‌کرد حمام بود، مشکلی نیست… با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و این می تونه کمکت کنه.ir" target="_blank"> از خواندن داستان، آن وقت این گردن بند اصل و البته مادر کلانت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده ما انجام میدهد! او منتظر می ماند و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود.ir" target="_blank"> از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، قبوله؟

    - نه عزیزم،

    از جینی پرسید:جینی ! تو من رو دوست داری؟

    - اوه، باشه، از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، تا درباره چیزهایی که به آن چسپیده بودیم بیشتر فکر کنم … سبب می شود، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو به تو بدم، مشکلی نیست… پدرش روی او را بوسید با دست دیگرش، خوب چه کار می توانیم بکنیم! من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، دید که جینی روی تخت نشسته و آن را در دست پدرش داد.” هفته بعد پدرش مجددا ً بعد تا آن وقت گنج واقعی اش را به همه کارها را انجام داد ما داده است»

    ، قبوله؟

    - نه عزیزم، خوابهای خوب ببینی.ir" target="_blank"> و قشنگم رو بهت بدم، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.ir" target="_blank"> و داستان دلخواه جینی را برایش می خواند.ir" target="_blank"> و داستان زیبای گردنبند

آمار امروز دوشنبه 29 آبان 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :173079
  • بازدید امروز :262117
  • بازدید داخلی :12943
  • کاربران حاضر :211
  • رباتهای جستجوگر:286
  • همه حاضرین :497

تگ های برتر